تبليغاتX
پسر تنهاي خسته
دلم عجيب گرفته است ...
هميشه پانزدهمين روز از مرداد منو ياد اين ميندازه که تابستون هم از نيمه گذشت...و بايد کم کم خودمو براي پائيز غم آلود آماده کنم ...
اينجايي که من هستم , هميشه اينطوريه که با گذشتن از پانزدهمين روز مرداد , هوا به طرز محسوسي رو به خنکي ميره ... اونم يه خنکي منفور پائيزي ... البته اينو قبلا از آدمايي ک تمام عمرشونو توي اين شهر گذرونده بودن شنيده بودم , ولي الان خودم دارم به چشم مي بينم ...
تايستون از نيمه گذشت و من ... از پايان لبریزم
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 23:37  توسط احسان  | 

امشب از اون شبائیه که باز دلم گرفته ... عجیب هم گرفته ... شب دلتنگی من ... کاش یکی بود ... یکی که بتونم پرسه ی کوچه های تاریک تنهایی مو باهاش قسمت کنم , و صدای جیرجیرک ها رو بین درخت هایی که ازشون خاطره داری ... کاش یکی بود که این همه سکوت رو باهاش قسمت می کردم ... و این همه ستاره ای رو که توی آسمون تاریک شب , دور از چشم مهتاب ماه آسمون , فرصتی برای خودنمایی پیدا کردن ... کاش بین این همه ستاره یکیشم مال من بود ... تا منم بتونم براش خودنمایی کنم ... کاش یکی بود که قدم های سنگین و سرگردونم رو به سوی خودش می کشید ... به سوی خودش ... و دستای خالی و سردم رو توی این شب گرم مردادی ... گرما می بخشید ... کاش کسی می تونست خندیدن از ته دل رو به یادم بیاره ... کاش حداقل کسی می دید ... کسی میخواست ... کسی می فهمید ... ای کاش , اما ...

شب دلتنگي
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 22:8  توسط احسان  | 

همه ي آدما توي زندگيشون نقاط عطفي دارن و امروز ... واسه ي من سالگرد يکي از همين نقاط عطف بود ...
اتفاقي که در سال 81 افتاد و امروز ... درست 6 سال از اون روز مي گذره ... چه روزهاي شيريني ... شايد شيرين ترين روزهاي اين زندگي تلخ ... روزهاي بي خاطره ي بچگي ... که گرچه غبار زمان روشونو گرفته ... اما هنوزم وقتي از توي اين شيشه ي غبارآلود به اون روزها نگاه مي کنم ... مي بينم که چقدر اون روزها واسه ي من با شور و شوق و هيجان بودن ... درست مثل زماني که آدم منتظر يه اتفاق خيلي خوبه ... و اونوقته که آدم معناي واقعي اشتياق رو مي فهمه ...

یاد باد آن روزگاران ياد باد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 23:54  توسط احسان  |