<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پسر تنهاي خسته</title>
<link>http://alonetiredboy.blogfa.com/</link>
<description>دلم عجيب گرفته است ...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 05 Aug 2008 20:06:33 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تابستانی که از نیمه گذشت ...</title>
<link>http://alonetiredboy.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>هميشه پانزدهمين روز از مرداد منو ياد اين ميندازه که تابستون هم از نيمه گذشت...و بايد کم کم خودمو براي پائيز غم آلود آماده کنم ...&lt;br /&gt;اينجايي که من هستم , هميشه اينطوريه که با گذشتن از پانزدهمين روز مرداد , هوا به طرز محسوسي رو به خنکي ميره ... اونم يه خنکي منفور پائيزي ... البته اينو قبلا از آدمايي ک تمام عمرشونو توي اين شهر گذرونده بودن شنيده بودم , ولي الان خودم دارم به چشم مي بينم ...&lt;br /&gt;تايستون از نيمه گذشت و من ... از پايان لبریزم&lt;br /&gt;</description>
<pubDate>Tue, 05 Aug 2008 20:06:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alonetiredboy&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>alonetiredboy</dc:creator>
<guid>http://alonetiredboy.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شب دلتنگي ...</title>
<link>http://alonetiredboy.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>امشب از اون شبائیه که باز دلم گرفته ... عجیب هم گرفته ... شب دلتنگی من ...
کاش یکی بود ... یکی که بتونم پرسه ی کوچه های تاریک تنهایی مو باهاش قسمت کنم , و صدای جیرجیرک ها رو بین درخت هایی که ازشون خاطره داری ...
کاش یکی بود که این همه سکوت رو باهاش قسمت می کردم ... و این همه ستاره ای رو که توی آسمون تاریک شب , دور از  چشم مهتاب ماه آسمون , فرصتی برای خودنمایی پیدا کردن ... کاش بین این همه ستاره یکیشم مال من بود ... تا منم بتونم براش خودنمایی کنم ...
کاش یکی بود که قدم های سنگین و سرگردونم رو به سوی خودش می کشید ... به سوی خودش ... و دستای خالی و سردم رو توی این شب گرم مردادی ... گرما می بخشید ...
کاش کسی می تونست خندیدن از ته دل رو به یادم بیاره ... کاش حداقل کسی می دید ... کسی میخواست ... کسی می فهمید ... ای کاش , اما ...
&lt;br&gt;&lt;br&gt;
&lt;center&gt;&lt;img src=&quot;http://daniyal.co.cc/blg/images/starsAtNight.jpg&quot; alt=&quot;شب دلتنگي&quot;/&gt;&lt;/center&gt;</description>
<pubDate>Fri, 01 Aug 2008 18:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alonetiredboy&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>alonetiredboy</dc:creator>
<guid>http://alonetiredboy.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نقطه عطف</title>
<link>http://alonetiredboy.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>همه ي آدما توي زندگيشون نقاط عطفي دارن و امروز ... واسه ي من سالگرد يکي از همين نقاط عطف بود ...&lt;BR&gt;اتفاقي که در سال 81 افتاد و امروز ... درست 6 سال از اون روز مي گذره ... چه روزهاي شيريني ... شايد شيرين ترين روزهاي اين زندگي تلخ ... روزهاي بي خاطره ي بچگي ... که گرچه غبار زمان روشونو گرفته ... اما هنوزم وقتي از توي اين شيشه ي غبارآلود به اون روزها نگاه مي کنم ... مي بينم که چقدر اون روزها واسه ي من با شور و شوق و هيجان بودن ... درست مثل زماني که آدم منتظر يه اتفاق خيلي خوبه ... و اونوقته که آدم معناي واقعي &lt;STRONG&gt;اشتياق&lt;/STRONG&gt; رو مي فهمه ...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;یاد باد آن روزگاران ياد باد ...&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Jul 2008 20:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alonetiredboy&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>alonetiredboy</dc:creator>
<guid>http://alonetiredboy.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نغمه های نسيان ...</title>
<link>http://alonetiredboy.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>دلم گرفته ... و هيچ چيز ... هيچ چيز , نه اين ثانيه هاي تکراري , نه ين روزا و شبايي که پشت سر هم ميان و ميرن ... نه اين محله ي آشنا و کوچه هاي پرخاطره , نه اين کوه صبور خاموش , نه اين صداي بازي و خنده ي بچه ها ... و نه اين دکمه هاي رنگ پريده و صفحه ي مانيتور مات که سال هاست هر روز ساعت ها به چشم هم خيره مي مونيم ... هيچ کدوم اندازه ي غمي رو که توي دلمه نمي دونن ...&lt;BR&gt;دلي که تنگه ولي ناي ناليدن نداره ... دلي که پر از درده ولي ميل خالي شدن نداره ... دلي که تنهاست و خيلي وقته که از تنهايي به جان آمده و ديوونه شده ... ولي ديگه حتي شوق ما شدن نداره ... دلي که خيلي وقته بهش سر نزدم , شايد حتي خودمم فراموشش کردم ... واسه همينم بهش حق ميدم که حتي از دست خودم ناراحت باشه ... حتي باهام قهر باشه , ازم بدش بياد ... منو ببخش اي دل خسته ي حسرت زده ي فراموش شده ي من ... به حرمت عشقي که بهم ياد دادي منو ببخش ... گرچه ميدونم توقع زياديه ... اونم از جانب مني که حتي يک بار بهت اجازه ندادم بلند بلند تنهايي تو گريه کني ... به حرمت عشقي که در خودت فراموش کردم اين پسرک تنهاي خسته رو ببخش ... </description>
<pubDate>Sat, 28 Jun 2008 17:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alonetiredboy&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>alonetiredboy</dc:creator>
<guid>http://alonetiredboy.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شب تاریک و بیم موج و ... آسمونی چنین پر ستاره !!!</title>
<link>http://alonetiredboy.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>امشب بعد مدت ها سر شب بود که برق رفت ... یعنی برق تمام محله قطع شد و فرصتی پیش اومد که توی اون تاریکی بعد مدت ها به آسمون نگاهی بندازم ... آسمونی که البته هنوز میشد نور چراغ ها رو توی سمت شمالش ببینی , اما طرف جنوبش , یعنی همون سمتی که من عاشقشم ... پر بود از ستاره های کوچولویی که توی دل اون شب سیاه از بیم موج و گردابی چنین حایل سوسو می زدند ...&lt;BR&gt;ستاره هایی که شاید سال ها پیش ... سال ها پیش از اونکه هیچ کدوم از ما به دنیا بیایم ... از این دنیا رفتند ... و این نور سوسوی آخر اونهاست که از این فضای بی منتها عبور کرده تا به من بگه که اون ستاره دیگه زنده نیست ... اون ستاره که شاید ستاره ي اقبال یه پسر کوچولویی مثل خودت بوده ...&lt;BR&gt;و من ... وقتی توی اون تاریکی به دل پر ستاره ی شب نگاه می کنم ... احساس حقارت عجیبی بهم دست میده , احساسی که هم غريبه است , هم غمگنانه ... وقتی با خودم فکر می کنم که این دنیای به این بزرگی ... و من ... یه نقطه ی کوچیک توی این عالم ... اصلا کی هستم ؟؟ کی بودم ؟؟ نمی دونم ... دنیا چقدر بی وفا و بی رحمه ...&lt;BR&gt;دنیایی که به پسر کوچولوهای تنهای خسته نیازی نداره ... و بهشون اهمیتی نمیده ... دنیایی که پر از آدمای خوب و بدیه که حتی فرصت نمی کنن سالی یک بار سرشونو به سمت آسمون بلند کنن و این حقارت خودشونو به یاد بیارن ... و به یاد بیارن این حقیقت تلح رو که :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود&lt;BR&gt;نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود&lt;BR&gt;زان پیش نبودیم و نبد هیچ خلل&lt;BR&gt;زین پس که نباشیم همان خواهد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Jun 2008 19:22:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alonetiredboy&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>alonetiredboy</dc:creator>
<guid>http://alonetiredboy.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخرين لحظات آخرين بهار</title>
<link>http://alonetiredboy.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>واپسين لحظات بهاري من مثل يک مرثيه (مرثيه اي که ديگه هيچ حسي بهش ندارم) از روي سر ثانيه هاي تکراري من مي گذرن ... و من ... به اين فکر مي کنم که چقدر اين دنياي بزرگ ما کوچيکه ... و به حس عجيبي که سال گذشته درست همين موقع ها داشتم ... حسي که نمي تونم هيچ اسمي روش بذارم ... و نمي تونم توصيفش کنم ... شايد يه جور اضطراب , اضطراب شيرين ... درست مثل مواقعي که بي صبرانه منتظر يه اتفاق شيرين هستي ... و چقدر تلخه که اين اتفاق هرگز رخ نده ...&lt;BR&gt;و فردا ... تابستون توي راهه , تابستوني که بر خلاف هر سال , ديگه واسش انتظاري نکشيدم ... تابستون , فصل گرم نارنجي...&lt;BR&gt;خداحافظ آخرين لحظه هاي بهاري من , خداحافظ ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Jun 2008 19:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alonetiredboy&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>alonetiredboy</dc:creator>
<guid>http://alonetiredboy.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خیلی سخته ... مگه نه ؟!؟</title>
<link>http://alonetiredboy.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>اين دنیای مجازی هم دیگه جذابیتی واسم نداره ... با اینکه همه ی وقتم , همه ی کار و آینده م همین جاست , اما ... گاهی میشه که دلم میخواد از اینجا بزنم بیرون ...&lt;BR&gt;از بین این URL های لعنتی و pm های مسخره و email های بی روح و حتی این وبلاگ های بی حاصل ...&lt;BR&gt;اما ... چه کنم که بسته پایم ...&lt;BR&gt;و چقدر بده که آدم نه راه پیش داشته باشه و نه راه پس ... و چقدر بده که وقتی از همه کس دلت میگیره و از همه چی خسته میشی , جز یه وبلاگ که انگار خاطره ی همه ی م های دنیا رو یادت میاره هیچ جا رو نداشته باشی ...&lt;BR&gt;چقدر سخته که همه ی زندگیت شده باشه یه چهار دیواری که خودت رو توش زندونی کردی و از همه چیزت می زنی ... تا شاید به آینده برسی .... اونم فقط شاید ...&lt;BR&gt;و چقدر سخته که نتونی , یعنی نخوای خودت رو توی چنگ این روزگار ظالم اسیر کنی و خودت رو توی منجلاب زندگی غرق کنی تا حتی یادت بره که زنده ای ... که واسه چی زنده ای ...&lt;BR&gt;و خیلی سخته که همه ی این شکست ها رو ... و این سختی ها رو بخوای , یعنی مجبور باشی تنهایی تحمل کنی و حتی یه نفر نباشه که حرفاتو بهش بزنی ... یعنی درسته همیشه کسایی دور آدم هستن که خیلی براشون عزیزی و اونا هزاران برابر واسه ی تو ... اما ... خیلی سخته که نتونی , یعنی ... واقععا نتونی  و نخوای که باهاشون درد دل کنی ...&lt;BR&gt;چون می دونی که فقط ناراحت میشن , و میدونی که این اون چیزی نیست که تو میخوای ... و تو نمی خوای که کسی از دستت ناراحت باشه ... یعنی الکی ناراحت باشه ...&lt;BR&gt;خیلی سخته ... که خیلی چیزا رو نتونی اینجا بنویسی و خیلی سخت تر اونه که خیلی از چیزها توی دلت باشن که اصلا هیچ جا نتونی بنویسیشون ... با هیچ قلمی ...&lt;BR&gt;و خیلی سخته که گم بشی ... و فراموش بشی ... یعنی خودت رو فراموش کنی ... و خیلی سخت تره که برگردی ... و سر حرفت بمونی ...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزی خواهم رفت ... تا بی کرانه های سرخ افق ... آنجا که هر غروب آسمانش هم رنگ قلب من میشود ...&lt;BR&gt;خواهم رفت تا از پس قله های خشک و تنها , به بی کرانی این دشت بنگرم ... و به تنهایی خدا در آن اوج بلند سرفرازی...&lt;BR&gt;خواهم رفت ... با کوله باری خالی از خاطره ... و تنها تکه های روح زخمی شکسته ام را همسفر راهم خواهم کرد ... تا بدان جا رسم که نبودن سرشار شوم ... از نبودن سرشار ...&lt;BR&gt;و خواهم رفت تا نرسیدن ... که این راه را از آغاز سرانجامی نیست ... و کسی رسم همسفری نمی داند ... و کسی دل به دلداری دلی خسته نمی بندد ... و کسی جسمش را به پای روحش قربانی نمی کند ... و عقلش را به پای قلبش ... که دل را در این دیار جای سینه نیست(که به تمنای عقل مصلحت اندیش لذت پسند اندکی سقوط کرده است !!!)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Jun 2008 18:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alonetiredboy&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>alonetiredboy</dc:creator>
<guid>http://alonetiredboy.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزی تو می آیی , نمانده اثر از من ...</title>
<link>http://alonetiredboy.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;روزی تو مي آیی , نمانده اثر از من ...&quot; hspace=0 src=&quot;http://daniyal.co.cc/blg/images/roozi_to_miaei.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 May 2008 16:36:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alonetiredboy&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>alonetiredboy</dc:creator>
<guid>http://alonetiredboy.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من از تبار غربتم , از آروزهاي محال ...</title>
<link>http://alonetiredboy.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>
صداي تيک تيک ساعت ... منو ياد ساعت شماته دار قديمي خونه ي کاهگلي پدربزرگ ميندازه ... که نصف شبا با 12 تا ضربه اي که مي نواخت آدم رو از وسط خواب عجيب شب چله زير کرسي گرم مي پروند ... خاطراتي که بهشون هيچ حسي ندارم ... هر چند , گاهي دلم واسه شون تنگ ميشه ...&lt;br /&gt;چقدر روزهاي من تکراري شدن ... نفس هايي که ميان و ميرن ... خدايا ... من اينجا منتظر چي هستم ؟؟؟ اصلا اينجا چکار دارم ؟؟؟ توي اين دنياي کثيفي که آدماي رنگارنگش حتي توي عشق يه رنگ نيستن ... دنياي بزرگي که با همه ي بزرگيش نمي تونه تنهايي منه توي خودش جا بده ... خدايا ... من از جنس اين دنيا نيستم ... تا کي بايد نقش بازي کنم ؟؟؟ خدايا خسته شدم , خسته ي خسته ...دلم ميخواد رها بشم ... رها از اين آرزوهاي محال ... از اين ديار غربت زده پرواز کنم ... درست مثل پرنده ها ... اما نه مثل ققنوس که مثل پاخته : پرنده ي آزاد هميشه اسير ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://daniyal.co.cc/blg/images/prisoner.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;توي اين زمونه ي بي رحم چيزايي هست که خيلي بي رحمانه قلب آدم رو آتيش ميزنه , چيزايي که هر وقت حتي بهشون فکر مي کنم , حس مي کنم يکي قلبم رو توي دستش گرفته و با تمام قدرت فشار ميده , حس مي کنم که توي يه قفس تنگ اسيرم و بايد برم ... پر بزنم و رها بشم ...&lt;br /&gt;خيلي سخته وقتي بعد يه عمر . آدمي نيمه ي خودش رو پيدا کنه ... اما ... اما اين روزگار بيرحم ... که خيلي راحت آدم ها رو از هم جدا مي کنه , بينشون چنان فاصله اي بندازه که هيچ جوري نتوني پرش کني ... و بدوني که تا هميشه بايد بدون نيمه ي خودت زندگي کني .&lt;br /&gt;و وقتي فکر مي کنم به اينکه اين روزها چقدر آسون از کنار هم ميگذرن ... بعد , توي ذهنم منم باهاشون همراه ميشم , حتي ازشون سبقت مي گيرم , آره ... از زمان هم جلو مي زنم و ميرسم به يه روزي اون دوردورا ... شايد 40 سال ديگه ... روزي که اگه زنده باشيم يه عمر ازمون گذشته و گرد پيري چهره مون رو گرفته ... و فکر مي کنم که واي ... واي اگر اون روز دو نفر که يه عمر توي اين فاصله هاي لعنتي زندوني بودن وقتي دست کثيف سرنوشت اونا رو چشم تو چشم هم قرار بده  ... واي از لحظه اي که توي چشم هم نگاه کنن ...&lt;br /&gt;آيا اون روز کوهي از پشيموني کمرشون رو نمي شکنه ؟؟؟ حسرت عمري که در تنهايي به پايان رسيده , دو تا زندگي ... که مي تونست يه قصه باشه ... حالا به دوتا داستان تبديل شده که هيچ سنخيتي با هم ندارن ... و اين دو تا غريبه که دست روزگار يک عمر بينشون فاصله انداخته ... آيا مي تونن خودشون رو به خاطر يک عمر زندگي بدون عشق ببخشن ؟؟؟&lt;br /&gt;من از اون روز , از اون لحظه مي ترسم ...&lt;br /&gt;و حتي اگر چنين لحظه اي هرگز اتفاق نيافده , فکر کردن به گذشته ... و روزهايي که مي تونست جور ديگه اي سپري بشه , حتي سخت تر , اما شيرين تر ... و اين دل آدم رو مي سوزونه و خاکستر مي کنه ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من آدمي نيستم که زياد اهل فيلم ديدن باشم يا اينکه فيلم ها روم تأثير زيادي داشته باشن و جوگير بشم , اما يه فيلمي بود که حدود 3 يا 4 سال پيش ديدمش , اونم فقط يه بار , چون طاقت دوباره ديدنش رو نداشتم , تراژديک ترين فيلمي که تا به حال ديده بودم , يه فيلم ايتاليايي بود به اسم &quot;سينما پارادايز&quot; که منو به گريه انداخت ... حتي بيشتر از تراژدي هاي &quot;هوش مصنوعي&quot; يا &quot;کوهستان بروکبک&quot; , آره , خيلي بيشتر ...&lt;br /&gt;قصه ي يه عشق نافرجام ... عاشق و مشعوقي که پيش از وصال , روزگار اونا رو از هم جدا مي کنه ... عاشق به عشقي که توي قلبش حس کرده بوده وفادار مي مونه و معشوق يه زندگي تازه رو شروع مي کنه ...&lt;br /&gt;و در انتها , بعد از سال ها , دوباره عاشق و معشوق رو در روي هم ... و چشم هاي من پر از اشک ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اوج شکوه داستان صحنه ي انتهايي فيلمه که مادر پسر که در تنهايي خودش به پيري رسيده , جمله اي رو به اون ميگه که من تازه دارم به حقيقتش پي مي برم :&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;&quot; تنهايي , مجازات کسيه که به عشقش وفادار بمونه &quot;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt; &lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 May 2008 16:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alonetiredboy&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>alonetiredboy</dc:creator>
<guid>http://alonetiredboy.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://alonetiredboy.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img vspace=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; border=&quot;0&quot; src=&quot;http://daniyal.co.cc/blg/images/sad_boy_2.jpg&quot; alt=&quot;You have been the ONE for me, too ...&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 May 2008 08:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alonetiredboy&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>alonetiredboy</dc:creator>
<guid>http://alonetiredboy.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
